بنام خدا
سلام
(( کتاب انتظار))
بیا حکایت دل را شبانه از بر کن
کتاب پر ورق انتظار آخر کن
سپیده سر نزده خواب غنچه را بشکن
گل تاسف بگذشته ام تو پرپر کن
من از نگاه تو صد کوزه می به دل دارم
دلت برای می صاف
دل چو ساغر کنز تار عشق تنیدم حریر چارقدی
اگر چه نیست برازنده ات تو در سر کن
به راه عشق تو آمد دلم که خواب شود
دل رمیدۀ خود را زمهر بستر کن
اگر رفیق رهی ، تا نگشته خشک دلم
خیال عشق مرا در نگاه دل تر کن
به پاس عشق تو بستم به روی غیر دلم
تو نیز لحظۀ خود رابیاد من سر کن
مزن تو شعله به امید ، زانکه مرد رهم
قسم به عشق تو خوردم، بیا و باور کن
سعادت یارتان باد
یا علی مدد![]()
( قلندرانه )
بیا که یک بغل باز آشتی دارم
به آنچه از لب من چشم داشتی دارم
شبی که از دل من آمدی سراغ بگیری
همین غزل که در آن جا گذاشتی دارم
هنوز در دلم از یادگار چشمانت
گل قشنگ نگاهی که کاشتی دارم
بیا که گر چه شکایت نمی کنم از تو
وفا و مهر که هرگز نداشتی دارم
تا درودی دیگر
یا علی مدد![]()
![]()
دوستان عزیز و همراهم سلام
(( ره عشق))
چون کویرم ، سینه ای صد چاک دارم
گرمی و سردی نمی فهمم ، دلی بی باک دارم
روزها تفتیده ام در هُرم تیز آفتاب
شب چو گردد ریشه از سرما درون خاک دارم
ابر می گرید به من گاهی که اندوهم بشوید
آسمان پر ستاره دوست دارد راز دل با من بگوید
غیر مار و خار و گز در سینۀ خشکیدۀ من
زهره اش می ترکد ار خواهد وجودم را بجوید
چون کویرم ، قطره اشکی در دلم سیلاب گردد
پای خاری می رود تا انگبین ناب گردد
آن طرفتردر نمک زاری که با برکت ترین است
می خزد در بسترم چون اژدها تا خواب گردد
پای خود گر میگذاری در زمینم ترک سرکن
گردبادی خشمگین شو ، در وجود من سفر کن
عشق را از من بیاموز و دو دل را درهم آمیز
کوس رسوائی بزن ، یک عالمی را با خبر کن
چون کویری شو ، بیا گرمی و سردی را بچش
کوله بارت را پر از آواز کن با خود بکش
تا درودی دیگر
یا علی مدد![]()
![]()
(( دل شقایق ))
به تو می اندیشم
که دلم را بردی
و شقایق را
که به داغ دل خود می نازد
مهربان گردیدی
چه بگویم؟
سینه ام جای دل رفته زدست
یک شقایق دارد
که تو اش کاشته ای
من به هر ساز تو خواهم رقصید
تو چه خواهی کرد؟؟؟
یا علی مدد
(( من کویر تو باران ))
من از صحاری خشکم ، تو از کدام بهاری
که پای خود زتغافل به دیده ام نگذاری
کویر زاده شدم ای همیشه جنگل سر سبز
مباد آنکه به خاطر هوای ما بسپاری
تمام هستی من شوره زار تنهائی است
به هیچ زمره مرا ای بهار نشماری
دلت به رویش مهر چون من مساعد نیست
نداد هیچکسی جای گل به بوتۀ خاری
مرا دلی است که از داغ او وجودم سوخت
تو را دلی است چو باران، خبر زمن داری
به عشق زنده شدم ، هم به عشق خواهم مرد
طبیعت است و همین شیوه در وجود صحاری
یا حق![]()